عشق بازی

محمدجوادخاوری

از: کتاب «گل سرخ دل افگار»

  صدای زنگوله بزها و تولَّه مراد در هم می‌آمیخت و در دل کوه‌، به سنگ و صخره می‌خورد. با رفتی که مراد می‌زد، زمزمه‌هایی در دل هر کدام از بچه‌ها شنیده می‌شد: «ازو پیچِه سیاه قَیچی کَنوم ما/ به کابل می‌روم خَرچی کَنوم ما…»

باعث این بزم‌، باریکه‌آبی بود که از دل‌ِ کوه زا می‌کرد و بچه‌ها برایش یک نهور کنده بودند و به آن چشمه می‌گفتند. چشمه آن‌ها که دلخوشی هر روزشان بود، خیلی که می‌پایید، همان چند روز بهار بود.

مراد تولَّه‌اش را از لب گرفت و به رفقایش نگاه کرد که هر کدام در عالمی گم بود. حالا فقط صدای زنگوله بزها می‌آمد که از بس با کوه و دره عجین شده بود، کسی نمی‌شنید. مراد گفت‌: «بیایید یک بازی کنیم‌.»

«چه بازی؟ پادشاه‌وزیر که خیلی بازی کرده‌ایم‌. پشت و پهلوی مان درد می‌کند از بس که همدیگر را زده‌ایم‌.»

«بیایید مردک غیچکی را بازی کنیم‌.»

«مادعیسی‌؟»

«نه‌. باشی‌. مادعیسی خیلی غمناک می‌زند. بیخی دل آدم می‌گیرد. باشی خوب است که شاد می‌زند و غم و غصه را از دل آدم می‌کشد. باشی که زد، همه برمی‌خیزیم و با هم می‌رقصیم و می‌خوانیم‌. خوب بیت‌های دلکش می‌خوانیم‌. از بیت‌های مست‌ِ صفدر و سرخوش‌.»

«هَی ی ی ی

مه قربان‌ِ سرِ تَندور شیشتِه تو

مه قربان‌ِ سولَه‌گگ خندیدِه تو

به دل گفتم که یک بوسه بگیرم‌

مه قربان نَکوپَسکو گفتِه تو»

«این بازی هم خوب نیست‌. این هم که بی‌زدن و کوفتن نیست‌. کی طاقت چوب خوردن دارد؟ باشی بیچاره را که مُلایعقوب یک روز تا بیگاه چوب زد. آن قدر زد که تا یک ماه‌، پایش را به زمین مانده نمی‌توانست‌. کاش فقط زدن بود; کم‌بخت را پیش‌ِ خود خواباند و پیچه‌های درازش را از سرِ قهر، بیخ‌کَنَک کرد. کی طاقت دارد پیچه‌اش بَوچه‌بَوچه کَنده شود و از جایش ژاله‌ژاله خون بزند؟ تازه غیچک از کجا پیدا کنیم‌؟»

«غیچک پیدا کردن که سخت نیست‌. به جای غیچک یک کَنتَل می‌گیریم که مُلایعقوب اگر شکست‌، خیلی دل‌ِمان نسوزد. آوازِ غیچک را هم که نایب خوب در می‌آورد. رفت باشی سخت نیست‌. هر کس یاد دارد. ای‌او ای‌او ای‌او…»

مراد گفت‌: «نه‌. حالا جوان شده‌ایم‌. بچه نادان نیستیم که پادشاه‌وزیر بازی کنیم‌. بیایید عاشقی بازی کنیم‌. خیلی مزه دارد. پیچه‌ها را لَشم شانه می‌کنیم و سر راه‌ِ دختر پادشاه ایستاد می‌شویم‌. از دور که دیدیم‌، آینه به رویش می‌اندازیم‌. خودش می‌فهمد که عاشقش شده‌ایم‌. قمر می‌شود دختر پادشاه‌.»

قمر نازخندی کرد: «بیخی آدم شرم می‌شود!» با آرنج به بغل تاجوَر زد تا شرمش را با او تقسیم کند.

نعیم‌سوک‌سوک به قمر و تاجوَر نگاه کرد و گفت‌: «اگر عاشقی بازی کنیم‌، ناز دخترها زیاد می‌شود. ما بچه‌ها باید مِنَّت بکشیم‌. باید پیش‌ِشان عذر و زاری کنیم‌; ولی اگر پادشاه‌وزیر بازی کینم‌، آن‌ها رعیت می‌شوند و ناز نخره نمی‌توانند. فقط جان‌ِشان بیربیر می‌لرزد و از ترس بزن و بکوب‌ِ پادشاه‌، یک سوراخ‌ِ موش را به هزار روپیه می‌خرند.»

مراد گفت‌: «خوب عاشقی است دیگر. عاشقی ناز کشیدنش هم مزه دارد.»

«گُم کنید این بازی زنانه را. یک بازی مردانه کنیم‌.»

از این بازی مردانه‌تر؟ عاشق برای رسیدن به معشوق باید از جان گذشتگی کند. از خطرها تیر شود. اژدها را بکشد، با دیو چنگ به چنگ شود. تشنگی و گرسنگی بکشد. آدم کم همت که عاشقی نمی‌تواند.

گفتند: «خوب است‌. بازی می‌کنیم‌. امروز عاشقی بازی می‌کنیم‌. حالا قصه کی را بازی کنیم‌؟ لیلی و مجنون‌؟ ورقه و گلشا؟ چطور است از کتاب‌ِ امیرارسلان بازی کنیم‌؟ قمر می‌شود فرُّخ‌لِقا.» تاجوَر نگاه حسادت‌آمیزی به قمر می‌کند. مگر چه کمی از او دارد؟

مراد گفت‌: «بیایید قصه اسماعیل خودمان را بازی کنیم که عاشق دختر اوغان شده بود.»

گفتند: «او که به معشوقش نرسید. او از ترس حتی عشق خود را اظهار نتوانست‌. فقط در دل عاشق بود. عشق پنهان و یک طرفه‌.»

گفت‌: «خیر است‌. ما بازی می‌کنیم و اسماعیل را به دخترِ اوغان می‌رسانیم‌. نامش چی بود؟ تورپیکَی‌. شفا می‌شود اسماعیل‌; قمر هم تورپیکی‌; من هم قصه‌گو. شما هم برای‌شان دعا کنید.»

گفتند: «خوب است‌.»

عشق اسماعیل از کجا شروع شد؟ از روزی که خیل‌ِ اوغان‌، از طرف ارزگان آمد و در تَگَو خیمه زد. اسماعیل تورپیکَی را همان جا دید که روزانه می‌آمد لب چشمه آب می‌بُرد. مردم‌ِ تَگو آتش لگد می‌کردند: «اوغان آمده‌! پدرلعنت رحم و مروت ندارد. حلال و حرام نمی‌گوید; مال مردم نمی‌گوید; مال غریب نمی‌گوید; زور دارد دیگر.»

موسی‌زوار با نگرانی به شترهای کلان‌کلان‌ِ اوغان‌ها نگاه می‌کند که خار و علف را بوته‌بوته می‌بلعند و با خیال راحت نشخوار می‌کنند. «اگر همین طور بچرند، دو روز دیگر دشت لُچ می‌شود.» فقط از دور نگاه می‌کند. اگر کمی زور داشت‌، پیش می‌رفت و می‌گفت‌: «برادران‌! راه‌ِ خدا نیست که بیایید کِشت و علف مردم را بخورید. این‌ها بی‌صاحب نیستند. مسلمانی کجا رفته‌؟»

اوغان‌ها سیاه‌خیمه‌های‌شان را زدند و بز